خرید بک لینک
چشمهایم را به ستاره های درخشان شب دوخته بودم و بدون هیچ اندیشه ای میخندیدم، آری به این همه تلاش آدم ها برای دنیا میخندیدم ، آدمها! حیواناتی که غریزه خود را تا حدی کنترل کرده اند تا سلطان جهان باشند، به هر کس که سر راهشان باشد صدمه میزنند به احساس اعتقادی ندارند و جز حرص چیزی در کالبد پوچشان ندارند؛ آنها قلبی برای عاشق شدن، چشمی برای شناختن، زبانی برای مهربانی و گوشی برای غمخواری ندارند. جسم تهی این آدم ها با اشک های بی صدای ما پر نمیشود پس مثل من بخند تا شاید کمبود چیزی را درونشان حس کنند، بخند که گریستن هم تلاشی بیهوده برای این دنیاست. بگذار این مزرعه

برچسب: نویسنده: غزل یزدانی تاريخ: شنبه 27 شهريور 1395 ساعت: 10:06

گفتم من این دنیا را تغییر میدهم! معلم لبخندی زد و گفت موفق باشی. بزرگتر که شدم فهمیدم انسانها خود از این وضع راضی اند صدای من در این هستی برای دفاع از حق خودم هم کافی نیست تصمیم گرفتم با کسی کاری نداشته باشم ولی انگار آدم ها تا همدیگر در باتلاقی که خودشان هستن نکشن راحت نمی شوند، من هم شدم یکی از مترسک های این مزرعه اما انتقامم را از انسان ها خواهم گرفت فقط کافیست کلاغی خسته بودنمان را حس کند، به یک باره همه مان نابود میشویم... و این پایان زیباییست بر سلطه گری انسانهایی که مرا از رویاهایم متنفر کردند...

برچسب: پایانه,پایان نامه,پایانه ها,پایان,پایانه بیهقی,پایان کارتن خوابی,پایانه غرب,پایان رافت,پایان سریال گوزل,پایان دنیا, نویسنده: غزل یزدانی تاريخ: شنبه 27 شهريور 1395 ساعت: 10:06

قصه میگوید مترسک از زمان

از تمام ناله های آسمان

او شبیه دیگران اما جداست

بغض او نجوایی از افسانه هاست

اشکهایش را کلاغی جمع کرد

در میان مزرعه پرواز کرد

دفتری از خاک برای اشک ساخت

شب که شد افسانه را آغاز کرد

قصه از غم می نویسد این کلاغ

از سخن های خموش این زمان

...

برچسب: قصة عشق,قصه های جزیره,قصة مسلسل نص يوم,قصه سرا,قصه های مجید,قصه کودکانه,قصه ها,قصه شب,قصة حب,قصه ظهر جمعه, نویسنده: غزل یزدانی تاريخ: شنبه 27 شهريور 1395 ساعت: 10:06

به قدری خوشحالم که هیچکس جز خودم نمی فهمدش

خوشحالم چون مثل دیگران اسیر بندهای دنیایی نیستم

هنوز هم آزادم و چنان قدرتمندم که سایه ی ترس قدرت چیرگی بر من را ندارد

شادم و این شادی را در قلبم حفظ میکنم تا شاید روزی،جایی،کسی به یاد آورد

که ما برای زندگی خلق شده ایم نه تسلیم شدن در برابر تنهایی و درد

تو هم مانند من شاد باش کار آسانی است فقط باید ...

انسان باشیم.

برچسب: همه فرشته ها باهم می آیند,فرشته ها همه باهم میایند, نویسنده: غزل یزدانی تاريخ: شنبه 27 شهريور 1395 ساعت: 10:06

صفحه بندی